Saturday, August 18, 2007

کارگاه نقد

کارگاه نقد ( به نقل از مجله ۷۷ شماره دویم )
انتقاد سنت می خواهد . بیش از آن وضوح . هر چه نمی خواهد کارگاه می خواهد و رفتاری انتقادی میان اعضا ی این کارگاه که در مباحثه ها و مصاحبت ها به اشتراکاتی در روش شناسی دسترسی یابد . تا با این روش اشتراکاتی گرفته در جدال های اعضا تدقیق بگیرد . حال تبدیل به گونه ای بوشد یا نشود و‌امروز نمی توان از آن صحبت کرد .
شاید سترونی سنت انتقادی در فارسی قابل به اعتراف باشد و یا بی چیزی تعداد گونه های نقد در آن . اما این نیز مورد ادعا ست که افرادی اگر بتوانند خود را بر بستری از ترم های تعریف یافته به حرکت در آورد و در این تحرک به روش شنا سی خود اشراف داشته باشد دیگر قانون باید بتواند سنتی انتقادی بسازد . سنتی که برای دیگرانی در آینده رصد کردنی مدرسی را مهیا کند تا به جای تو لید ژنریک منتقدینی در آینده برای آن ها امکان رشد دادن به روش ها را فراهم کند و توسعه دادن به اسلوبات این حلقه . حالا این حلقه باشد یا آن حلقه و‌این موضوع باشد یا آن موضوع . فرقی ندارد و مساله کلی است . اگر گفته می شود که سنت ساخته شده قابل بازیافتی مدرسی باشد به این معنا نیست که حلقه و حلقه ای مدرسی باشد الزاما اگر چه مدرسی بودن مردود نیست .
حرکت ها در فُرادای شان تا کنون فرایند و جریانی نسا ختند . این تجربه ما را بر آن می سازد تا به موضوع نهاد انتقادی بیشتر فکر کنیم .
بر این مبادی که گفته شد بنای کارگاه نقد استقرار می یابد . و اعضا بر فارسی بودن و محلی شدن تاکید دارند و معتقدند منتقد فارسی باید به سمت تولید نظریه انتقادی فارسی حرکت کند . که از خلال ابتنا بر ترجمه کمتر می توان اندیشه ای مدید و یا سنتی انتقادی تولید کرد . منظور البته بستن درهای جهان نیست . بل که مراد این است که ترجمه اندیشی راهگشای مساله ادبیات نیست . روش ها البته ار رحم سنتی جهانی به بیرون می افتند و ترجمه در این جا کار ساز است . اما آن جا که مساله انتخاب می شود ( ویا ساخته می شود ) مساله ی فارسی یکه می ماند و اندیشیدن به آن .
امیدواریم این کار گاه بتواند به اهداف مدون دست یابد .
رضا عامری . مرتضا پور حاجی . خلیل درمنکی . فرهاد حیدری گوران

ويژگی های يک اثر مهم ادبی

گرچه دیگر بزرگ و کوچک کردن و بهترین ها را معرفی کردن از حیظ انتفاع افتاده است . اما فکر می کنم َ یک اثر هنری مهم به ویژه در عرصه هائی چون رمان و شعر به چند فاکتور باز بسته است :
۱- استمرار و تجدد (‌هم نسبت به خود و هم نسبت به ادبیات پشت سر خود )
۲- جستجوی ابزار تعبیر جدید
۳- اندیشه کردن در گستره آفرینشگرانه ای که در خلاء مانده است َ یا رفتن به سوی راههای کوبیده نشده .
۴- دغدغه های فرزند زمان و مکان خود بودن .
به این معنا چه کسانی را از شاعر و رمان نویس مان می توان در این چارچوب قرار داد ؟

پرسش هایی در مقابل نقد

هر متنی فرزند متون پیش از خود و پدر متون آینده است . هر متنی در اتصال و انفصال آن با گذشته و سنت خوانده می شود . و هر متنی محصول گفتگوی مولف با آثار پیش از خود است و به این معنا گفتن اینکه این متن ذاتی فلان نو یسنده است معنا ندارد . یا (این متنی است که ذات خود را ابداع کرده ) هیچ معنایی ندارد . این نگاه جز تقلیل تاریخ ادبیات معنا ندارد . و به این معنا ما همواره تاریخ ادبیات را تقلیل داده ایم ) متن در شرایط اجتماعی و تاریخی خاصی نو شته می شود و محصول همان شرایط است . و گفتگوی میان منتقد و متون یعنی گفتگوی میان منتقد و همه متون گذشته و پنهان در متن مورد نظر . آیا ما در نقد خود این چنین نگاه کرده ایم ؟

آدونيس خوانی در تهران

این نوشته ای است بر جای مانده از حضور آدونیس در تهران

آدونيس خواني در تهران

« فبعث الله غراباً يبحث في الارض ليريه كيف يواري سوء اخيه » قرآن



از ارتفاع پرنده اي از آ هن متولدشده ‚ بر فراز آسمان تهران اوج مي گيرد و دور مي زند ‚‌ از روي رودخانه « نمك قم » و بحر الميت ما مي پيچد تا بر فراز رودخانه « كن » ‚‌ و در سر اسياب از حنجره اش بيرون ميايي ‚ موهايت سپيد شده است ! اي سياه ! آدونيس !
خدا را مي خواهي مهمان كني يا شيطان را ؟
هابيل را يا قابيل !

كن چگونه فيكون مي شود
چگونه پيدايت كنم در اين شهر دود و ترافيك
آيا مي تواني در اين شهر شيهه بكشي بي آنكه حنجره ات زخمي شود !
ماكان چگونه ما فان
آيا مي خواهي مرگ را در آينه بگذاري و دور آن پرسه بزني ؟
اينجا بهشتي است كه ابعاد بهشت زهرا در آن چند برابر شده است !
و گور « قابيل » را هر گز نخواهي يافت
چرا كه در روياي رويائي هاي ما

« اين جا هواي ساده معما مي شود / و واژه اي براي بيداري / پيدا نمي كنيم »

واژ ه ها يت را بر اين خطه رها كن !
تا چه صيد مي كني ؟
كفترهاي چاهي !
به آپارتمان ها پناه برده اند
و شاعران كافه نشين در « ثا لث » 00000
منتظر اند ... و « رابعه » هم نشسته است ....
و ما معلقات « سبع » را دوره مي كنيم ... تا با شعر عرب آشنا شويم !


رابعه را كه اضافه كني
اين شهيد صوفيه را
بهشت زهراي تهران چند برابر شده است !

خدا را مي خواهي ملاقات كني يا شيطان را
درحاليكه درون هر مقبره اي چيزي بنمانده است ‚ جز : « يك قلم نيين كه به هنگام نوشتن خِرد يا خرافه و يا خرقه متوقف مانده است بر پوست »
قلمت را بردار ! پوست را لمس كن ‚ تا پرسش ها را بيدار كني
و براي هفتاد ... سنگ قبر چيزي بنويس !
از خرد يا خرافه ؟
كه « حافظ » ما در قرن هفتم ميلادي خرقه خود رهن قمار كرده است !

از آزادي تا امام حسين راهي نيست
- اگر با اتوبوس بروي زودتر مي رسي

از جواديه تا كشتارگاه هم و بعد مي تواني دور ميدان محمد يه بچرخي براي فروغ
اينجا دروغ نيست
هر ميداني تاريخي دارد اينجا
از ميدان حر تا ميدان آزادي

و اينجا شاعر بزرگ ما شاملو در امامزاده طاهر خوابيده است !و آتشی در آنجا نیست !
شوخ تما شا كن !
‌محو كن و كشف كن ‚ نه كن فيكون كن !
آيا مي تواني تهران را از حافظه ات محو كني
اين دودها ي مانده از آتشكده هاي زرتشت
اين صداهاي مانده از آه هاي آتشين
اين لمس قلم هاي خرافه بر پوست
اين چشم شاعران
كه از ابرها منزل مي سازند
اين نقاشان مجهول ‚ كه مطلق ابدي را رسم مي كنند
« گوري » كه در ايران گم شده است
تهران چند برابر شده است
و خاك از فشار
« قابيل » را پس داده است .




من تو هستم در كلمات
و كتابي واحد ما را مجموع مي كند
و دروازه هاي يگانه اي دارد آسمان ما .

هيچ ها بيلي قابيلي را نكشته است
من هابيلم ‚ كه خاك مرا پس زده است
تا تبديل به درختي شوم – خرمايي نه خرمالويي - تا روي شاخه هايش بنشيني
و تُك بزني
نگران نباش ..
« و منزل ليس لنا بمنزل » ... ( متنبی )

نقد رمان پروانه آبی نوشته نور خاطر ترجمه رضا عامری

رمان با يك زمان‌شكني آغاز مي‌شود: جنازه مادر بزرگ. زمان‌شكني‌اي كه با توجه به روايت تعريف شده است، اما كم‌كم اين رويكرد به زمان به نفع حكايت از بين مي‌رود.
از نيمه دوم رمان به بعد، توجه به قصه‌سرايي يا همان تعريف حكايت بيشتر به چشم مي‌آيد. بسياري از صحنه‌هاي داستاني از اينجا به بعد است كه در رمان مي‌آيند. اگر پيش از اين تمام قصه يا داستان‌هايي كه كوتاه و مقطع در رمان آمده بود، حالا‌ شكل داستاني‌تري به خود مي‌گيرد. مفاهيم داستاني‌تري مثل شخصيت‌پردازي، فضاسازي، روابط بين آدم‌ها و... بيشتر به چشم مي‌خورد. در واقع همين نكته است كه ذهنيت خويشداستان را تا اندازه‌اي از رمان مي‌گيرد. زماني كه به ابعاد چند وجهي شخصيت‌ها وارد مي‌شويم و آنها به‌طور مستقل در روند داستاني قرار مي‌گيرند، انگار با رماني كلا‌سيك روبرو هستيم. اين البته مساله‌اي است كه در رمان‌هايي از اين دست و ‌)autafiction( به وجود مي‌آيد.
<نور خاطر> از نيمه دوم رمان به بعد، قصه‌گويي مي‌كند، داستان‌پردازي مي‌كند و براي اين كار از عناصر ديگري هم استفاده مي‌كند كه تا پيش از اين توجه چنداني به آن نشده است. عناصري مثل كشف و شهود يافتن آن مفهوم گمشده حتي شايد عشق. اگر مفاهيم انساني تا پيش از اين در خلا‌ل حركت روايي متن آمده بودند، حالا‌ تمام آن نسبت‌ها به سمت قصه‌گويي تغيير جهت مي‌دهد. البته نبايد فراموش كرد يكي از مسائلي كه به اين تغيير جهت كمك مي‌كند، لحن راوي است. اساسا لحن اين رمان، لحني نوستالژيك و تا اندازه‌اي رمانيتك است. اين نوستالژي در بسياري از مقاطع به كمك رمان مي‌آ‌يد و در ساختن فضاها و تعريف و تبيين آدم‌ها تاثيرگذار است، اما تا زماني پذيرفتني است كه راوي بدون قضاوت يا موضع‌گيري به سراغ اين لحن مي‌رود. يعني تا جايي به كمك رمان مي‌آيد كه روايت اين لحن را بپذيرد. نگاه كنيد به فصل‌هايي كه راوي درباره عشق گم‌شده‌اش <س> سخن مي‌گويد. در اين فصل‌ها، لحن رمانتيك و نوستالژي مستتر در آن، با رويكرد كلي متن بيگانه است. ما را به ياد رمان‌هايي مي‌اندازد كه در آن عاشق هميشه شكست خورده و معشوق هميشه گم و ناپيداست. هرچند كه راوي از خود مي‌نويسد و ديگر آن مفهوم ساخته‌شدن جهاني ديگر از بين مي‌رود، اما با اين حال امكان عدم قضاوت از سوي خواننده نيز از بين مي‌رود. درست است كه اين نويسنده است كه روايت مي‌كند و نه راوي، اما باز هم بايد به اين نكته توجه كرد كه ما با يك جهان داستاني روبروييم كه البته همسو با ذهن راوي (نويسنده) ساخته شده است. راوي، بسياري از صحنه‌ها و يا فصل‌هاي رمان را براساس يك نقل قول و يا شنيده‌هايش مي‌نويسد، پس امكان قضاوت درباره آنها تا اندازه زيادي از جانب خود راوي از بين مي‌رود، اما فصل‌هايي هست كه راوي گذشته خود را بازگو مي‌كند و تعريف مي‌كند. طبيعي است كه در يك ساختار متفاوت با اين ساختار، راوي امكان هر نوع نگاه قضاوت‌نگر را داراست، اما جريان در اين شكل از روايت و طبيعتا ساختار متفاوت است.
نكته ديگري كه درباره <پروانه آبي> گفتني است، ساختن فضاها و تصويرهايي از شهر است. رمان به نحوي، نزديك به يك متن جغرافيايي مي‌شود. در بسياري از فصل‌ها بخصوص جاهايي كه شخصيت‌ها و فضاهاي شهري هستند، ما با رويكردي نزديك به رمان جغرافيايي روبرو هستيم. در بسياري از مقاطع، تصويرسازي نويسنده از شهر بسيار روشن و لمس‌كردني است. كوچه‌ها، خيابان‌ها و مغازه‌ها، آنقدر با ظرافت توصيف شده‌اند كه به‌راحتي مي‌توان تمام آنها را لمس كرد و با آنها احساس آشنايي و نزديكي داشت. انگار مي‌توان در تمام آن كوچه‌ها قدم زد و از كنار همه آن مغازه‌ها گذشت. نزديك شدن به چنين فضاهاي شهري، براي خواننده‌اي كه تجربه زيستي در چنين شهرهايي را ندارد، بسيار جذاب و تازه است. نويسنده فضاهاي عيني را به نحوي پيش رويمان مي‌گذارد كه مي‌توان تمام آن فضاها را درك كرد، بي‌هيچ كم و كاستي.
فضاسازي در اين رمان، جداي از اينكه به‌نفع روايت در جريان است، به‌خودي خود مي‌تواند مستقل عمل كند. هيچ‌گاه اين فضاها، صرفا براي توصيف‌هاي رمان به كار گرفته نشده‌اند، بلكه تمام اين ترفندها در فضاهاسازي در جهت مستقيم روايت متن بوده‌اند. ساختن اين وجه از فضاها در داستان نهايتا به اين امر ختم مي‌شود كه راوي در عين حال كه درصدد روايت حكايت اصلي و بنيادي رمان است، سويه‌اي از رمان شهري يا جغرافيايي را نيز مي‌سازد؛ سويه‌اي كه با توجه به آن فضاهاي منحصر به فرد، جذاب هم هست. ما شاهد آن نيستيم كه اين فضاها به متن تحميل شده باشند. اصلا‌ حسن كار هم در همين جاست. اگر قرار نويسنده بر اين بود كه فضاهاي ساخته‌‌شده در متن را براساس اين پيش ذهنيت كه رماني شهري پيش رو دارد ساخته مي‌شد، آنگاه نمي‌توانستيم به اين امر قائل شويم كه روايت متن تا انتها كلا‌ميت بوده است.
<پروانه آبي> رماني است از يك نويسنده معاصر لبناني؛ نويسنده‌اي نزديك به ما. به نظر مي‌رسد ترجمه چنين آثاري از چند وجه قابل بررسي است. يكي اينكه امروزه آثار نويسندگان همسايه ما كمتر از نويسندگان اروپايي ترجمه مي‌شود، در حالي كه بنا بر شرايط زيستي و جغرافيايي، اين نويسندگان همسايه داراي تشابهات بيشتري با ما هستند.
حتي مي‌توان از دل ترجمه‌هاي آثار اين نويسندگان به يك سري سنت‌هاي مشابه در رمان‌نويسي دست يافت؛ سنت‌هايي كه مي‌توانند به مرور زمان منجر به يك سنت واحد در رمان خاورميانه شود؛ هرچند كه كشورهاي خاورميانه داراي زبان‌هاي مختلف و حتي شرايط سياسي گوناگوني هستند، اما امكان دستيابي به يك سنت رمان‌نويسي واحد، در تمام اين كشورها به چشم مي‌خورد. <پروانه آبي> نمونه‌اي است كه از دل آن مي‌توان به نگاه نويسندگان معاصر عرب زبان به ادبيات دست

امروز چهارشنبه است . بعد از مدت ها یادداشتی می نویسم . تا شما نظر بدهید . که من در پرشین بلاگ می نویسم . پرشین بلاگی که سیستم نظر خواهی هم دارد . و در نمایش وبلاگ من پیداست . پیداست که من هستم . رضا عامری .
امروز چها رشنیه است . سر خیابان وزرا به دوستی برخوردم . اول صبح و خواب آلوده . ما مدت ها بود همدیگر را ندیده بودیم . همدیگر را بوسیدیم . و نگاهی به هم کردیم . و گفت تازه از خواب بیدار شده ای َ منهم فکر می کردم که او تازه از خواب بیدار شده است . و بدون کلامی از همدیگر جدا شدیم . سالها بود ندیده بودمش . بوی تنش و حرکاتش مرا به یاد جنوب می انداخت . به یاد غابه های نخل . ما مثل دو غریبه در این جنگل تهران به هم رسیدیم . و غریبه تر از هم جدا شدیم . فقط خاطراتمان با همدیگر . گفتگو می کرد انگار . انگار بعدا گذاشته بودیم َ تا حافظه مان با همدیگر حرف بزند . و وطنمان به جای ما با همدیگر گفتگو کند .
غربت چیز بدی است . و ما از خاطرات شفا نخواهیم یافت . از آن همه آدمی که از فقر و نداری مردند . از آن همه جنگ زده ای که در زیر دندان های شهر های بزرگی مثل تهران له شدند . از آن همه استعداد هایی که شکو فا نشده خشکیدند . از این همه آNمهای دور و اطراف ما فقط چند نفری تو انستند بخوانند و بنویسند . بقیه حذف شدند . این ها خاطرات است . وقتی صبح این دوستم را دیدم . گریه ام گرفت و قتی بدون هیچی از هم جدا شدیم . تنها می توانستن به یاد « دو رهگذر » محمد رضا صفدری بیفتم و بس . باز همین هم خوب بود . انگار ما مثل دو پدر شهید روی پل همدیگر را دیده بودیم . و در آِغوش هم مثل دور رهگذر غریبه گریه کرده بودیم و رفته بودیم . خاطرات خوبیش این است َ که وقتی ما هم نباشیم ادامه ما را گفتگو می کند .
ما از خاطرات التیام خواهیم یافت ؟ چون خاطرات همیشه سنگین اند ؟‌
برای همین است که می نویسیم و برای همین است که نقاشی می کنیم و شعر م یگوئیم و .. و برای همین است که بعضی هامان می میرند .. آیا این وطن است که امروز به طور کامل وارد سن یاس جمعی می شود ؟‌ یا من به سن یاس رسیده ام .. «‌دو رهگذر » صفدریر ا حتما بخواهنید واقعا یکی از بهترین قصه های کوتاه زبان فارسی است با همه نو ستالژی هایش ..

افشين کريمی نوشته است : خانه ما راهی به جهان دارد با کلمات -
آرتور ميلر در اين هفته درگذشت او درباره وطن نو شته است «‌ من يک وطن پرستم ؛ وطن من جايی که در آن بزرگ شدم ؛ منطقه چهاردهم بروکلين است ؛‌باقی ايالات متحده برای من و جود ندارد ؛ مگر به مثابه ايده يا تاريخ ادبيات ... »
آيا جغرافيای کلام ما با غربی ها متفاوت نيست ؟ آيا ما همواره فضا ها را در افق روياهايمان نديدهايم ؟ و در وحی ها و اشراق ها ؟ به گفته ابن عربی هستی برزخی است « يٌعلم و لايٍدرک » يعنی نه قابل شناسائی و نه قابل ادراک است ؟ چون هستی در متن حضور رقم نمی خورد به عبارتی ديگر جزو ادراک عقلی ما نيست ؟ چيزی عاصی در برابر احتوا و حد پذيری عقل ؟ چيزی که در پسله های ما حضور دارد ؛ همان طور که پستو ها و زير زمين ها ..

دو مساله را بايد خوب خواند «‌مرزی و بی مرزی امبرتو اکو در کتاب هر منو تيک ؟ و دوم چاه بابل قاسمی که هر دو شگفت انگيزند و من خوانده ام و حتما بخوانيد هستند ... ما در بی مرزی قرار داريم يا در بی هويتی ؟‌ مهمترين مساله امروز ما مردم شناسی است .. . !!!!!! باور نمی کنيد کتاب رضا قاسمی را بخوانيد ..